بابی جنی
|
|
نوازشم نکن نزدیک من نیا
به من دست نزن به سختی ترک خورده ام خرد می شوم با یک اشاره با نوازش تو زخمهای من خوب نمی شود نوازشم نکن خدای نکرده زبانم لال تکه هایم به چشمت می رود از پیش من برو از پیش من برو بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
مرگ مرگی فکر می کنی چطور بمیری؟
سکته ی مغزی؟ سکته ی قلبی؟ سرطان؟ تصادف؟ فکر می کنی مغزت از هم بپاشد؟ فکر می کنی دل و روده ات بیرون بریزد؟ شاید چند تکه شوی. نه؟ به هر حال تو را توی پلاستیک می پیچند دور سرت پنبه می گذارند فکر می کنی جز این است؟ فکر می کنی خون تو چه رنگی باشد؟ بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
روی نیمکت ته حیاط دانشگاه نشسته بودم. تنها. آهنگ گوش می دادم. سرم پایین بود و قاعدتا چشمام به سمت زمین. توجهم جلب شد به مورچه هایی که روی زمین راه می رفتن. لونه ی مورچه ها سمت چپم بود. یکم که دقت کردم دیدم مورچه هایی که از سمت چپ به سمت راستم میرن هیچ کدوم غذا با خودشون ندارن ولی اونایی که از راستم به چپ میان همه با خودشون غذا می برن. حتی یه مورچه هم نبود که به طرف خونش بره و غذا نداشته باشه.
برام جالب بود گفتم که بنویسم بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
وقت آخر در این وقت کم
دوست دارم گیتار بزنم ر مینور عشق من لا مینور بدون تو می مینور دیگر نمی توانم بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|