تبليغاتX
بابی جنی





سطل آشغال 

سر کوچه ی ما

یک سطل آشغال هست

یکی از این روزها

در همین شهر پر از خوبی و رنگارنگی

دم ظهر

دو پسر بچه ی کوچک دیدم

لب جوب

دم سطل

دعوا می کردند

سر آشغالها

شاید سر اینکه آن پلاستیک را کدام بردارد؟

یا آن لباس کهنه ی پاره را؟

در همین شهر پر از خوبی و رنگارنگی

روز دیگر حتی

پیرمردی دیدم

دم آن سطل سیاه

از توی یک کیسه

پلو جدا می کرد

و می خورد

شاید ته مانده ی غذای دیشب من را

در همین شهر پر از خوبی و رنگارنگی

***

من خدا را شکر نمی کنم که سیرم

من از خدا شکایت دارم که گرسنه اند

                                                                           بابی جنی

نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |