بابی جنی
|
|
سطل آشغال سر کوچه ی ما
یک سطل آشغال هست یکی از این روزها در همین شهر پر از خوبی و رنگارنگی دم ظهر دو پسر بچه ی کوچک دیدم لب جوب دم سطل دعوا می کردند سر آشغالها شاید سر اینکه آن پلاستیک را کدام بردارد؟ یا آن لباس کهنه ی پاره را؟ در همین شهر پر از خوبی و رنگارنگی روز دیگر حتی پیرمردی دیدم دم آن سطل سیاه از توی یک کیسه پلو جدا می کرد و می خورد شاید ته مانده ی غذای دیشب من را در همین شهر پر از خوبی و رنگارنگی *** من خدا را شکر نمی کنم که سیرم من از خدا شکایت دارم که گرسنه اند بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|