بابی جنی
|
|
گریه کردم گریه کردم برای تو مثل بارهای قبل
دوباره انگار چیزی توی گلویم بود چیزی مثل یاد روزی که دوستم داشتی یاد روزی که کنارم نشستی و بامن سخن گفتی ومن با تو سرت روی شانه هایم بود به آرامی و با تمام سادگی قلبم را در دستانت می فشردی... بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
زندان زندگی زندان است
و خداوند مرا زندانی کرد مثل بلبل که برایت می خواند در قفس و تو شاد می شوی گر چه او غمگین است اما گاهی به او دانه می دهی گاهی برایش آب می ریزی و او دعایت می کند و خوشحال می شود و راضی از اینکه تو چه مهربانی!... بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
آرزوی من یه کلبه ی چوبی یه رودخونه یکم اونورترش اون پایین
با درختای انبوهی که یه گوشه ی آسمون بنفش رنگ از بین اونا پیداست صدای آب جیرجیرک تکون شاخه ها به دست باد گاهی صدای بارون و بوی خاک بارون زده و تو... که سراسر شادی هستی این آرزوی منه... بابی جنی نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|