تبليغاتX
بابی جنی





مرغ عشق بیچاره ی من 

سلام به همه ی عزیزانی که منتظرم بودند.

مرغ عشقم مریض بود. بعد از اینکه جفتش مرده بود اصلآ آواز نمی خوند. حوصله نداشت. یه چیزایی هم تو تنش بود که اذیتش می کردن. تنش می خارید. یه شب بردمش حموم و حسابی شستمش. قفسش رو هم. بعد آووردمش بیرون و با سشوار خشکش کردم. حسابی عصبانی شده بود. قفسش خیلی خوب شد ولی تو تنش بازم از اون جونورا دیدم. تنش هنوز می خارید. اذیتش میکردن چون خودشو هی تکون می داد. گفتم فردا بازم می شورمش تا کاملآ تمیز بشه.صبح که شد حالش بهتر بود. ولش کردم توی اتاق. خسته که شد رفت توقفس. چند ساعتی گذشت که دیدم رفته اون پایین قفس نشسته. آخه مرغ عشقا هر وقت این کار رو میکنن یعنی خیلی مریضن. اون جونورا پدرشو در آوورده بودن.منم همون موقع دوباره بردمش حموم. ایندفعه حسابی شستمش. گرفتمش زیر دوش. مثل موش آب کشیده شده بود. وقتی می دید نمی تونه فرار کنه چشماشو می بست. توی ظرف کوچولو داروی مخصوصشو ریختمو اونو توش شستم.می خواست فرار کنه ولی دوباره میگرفتمش. بالهاش خیس شده بود نمیتونست بال بزنه. با خودم گفتم دیگه تموم شد راحت شدی. همه ی اونا دیگه حتمآ مردن. دیگه شبا راحت میخوابی. روزا آواز می خونی.با من بازی می کنی. بردمش بیرون و سشوار رو گفتم به سمتش. دیگه حسی براش نمونده بود. چند بار خواست بپره روی چوب قفسش ولی نتونست چون بالهاش خیس بود. همون کف قفسش یه گوشه وایساد. منم سشوار رو گرفتم به سمتش. دیگه حال نداشت. تقریبآ خشک شده بود ولی حال تکون خوردن نداشت. دستمو بردم تو قفسش تا مثل همیشه باهام بازی کنه ولی تا دستم خورد بهش چپه شد و افتاد. داشت می مرد. منم نگاش می کردم. خشکم زده بود و اون...جلوی چشام جون داد.

اون مرد چون من زیادی دلم براش سوخته بود. اونو من کشتم. حالا که فکرشو می کنم اون در تمام اون لحظات داشت به من التماس می کرد...

                                                                                       بابی جنی

نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |