بابی جنی
|
|
يك سوال خيلي مهم و بزرگ بابي جني نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
یک شغل مناسب! از اون لحاظ كه من اصلا بچه ي الاف و بي كاري نيستم باباي بزرگوارم تصميم گرفت كه يك شغل مناسب برام پيدا كنه.ما هم كه ديديم براي الافي به پول و پله نياز داريم گفتيم بريم سر كار.قبل از رفتن به اونجا از بابام پرسيدم كه اصلا چه كاري هست؟ اونم وايساد به توضيح دادن كه كار كامپيوتري وشبكه واسمبل و...وهزار تا اصطلاح خفن و جورواجور.ماهم گفتيم ايول عجب كار باكلاسي پيدا كردم.طرف رفيق بابام بود.بابا بزرگم كه تو طبقه ي پايين زندگي مي كنه اونو تاييد كرد كه آره، پسر خوبيه. اون موقع ها كه با بابات مي رفتن دبيرستان من ديده بودمش!
خلاصه اون روز رسيد و ما رفتيم پيش اونا . چند تا داداش بودن كه رييسشون هم باباشون بود.۸-۷ سال پيش، اونجا رفته بودم.از پله ها رفتيم پايين .سمت راست يك كافي نت بزرگ بود با حدود ۲۰ تا كامپيوتر. خيلي حال كردم.سمت چپ هم آقاي رييس كه يك پيرمرد بود، نشسته بود و قرآن مي خواند. جلويش هم يك كامپيوتر كه فكر نميكنم اصلا بلد بود خودش آن را روشن كند.به او سلام كرديم.ميدانستم كه بايد پاچه ي او را حسابي مال خود كنم.هنوز هم مثل ۸ سال پيش پير بود . بعد از يك سلام و عليك حسابي يكي از داداشا رو ديديم.ما را روي ۲ تا صندلي قرازه نشاندند و براي ما و رييس بزرگ چايي آوردند. به نظرم رسيد كه آذري حرف مي زنند.رييس برايمان قند آورد.در حين خوردن چايي يك سري آدم شبيه به هم را مي ديدم كه بايد باهاشون سلام و عليك مي كرديم.بابام هي در گوشم مي گفت:اينم يكي ديگه شون! تا اينكه داداش مورد نظر آمد و از طرز سلام بابام فهميديم كه خودش است.او ما را به طبقه ي دوم برد.از اينكه به چند تا از اونا هنوز سلام نكرده بودم بسيار تعجب كردم.انگار اين داداشها هرگز تمامي نداشتند.رفتيم و نشستيم.بازم برامون چايي آوردن.بازم همون دختر بچه اي اوورد كه دفعه ي اول هم آورد. شروع كرد به صحبت كردن كه من و بابات مثل ۲ تا داداشيم و (تو دلم گفتم آخ جون چقدر عمو!)تو هم از خودموني و اين حرفا.اينجا بود كه فهميدم بعععععععله، با يك آدم ترك طرف هستم. بعدش گفت كه من ۲ كار مي تونم برات بكنم. اگه آدمي هستي كه مي خواي تو كارت پيشرفت كني بايد اينجا همه كاري بكني. ولي اگه نمي خواي پيشرفت بكني و فقط براي وقت تلف كردن اينجا اومدي، مثل آدمهاي كودن يك ميز بهت بدم با يك حقوق مختصر.حالا تو جزو كدوم دسته اي؟!!! من با وجود اينكه يك نتوركر بودم ولي جلوي اين آدم كم آورده بودم.مخصوصا چون بابام هم اونجا بود.لال بميرم الهي.گفتم دسته ي اول.اونم كه فهميد من كم آوردم شروع كرد به نسخه پيچيدن كه من وداداشام اينجا همه كاره هستيم وفلان وفلان.بعدش درباره ي رييس بزرگ صحبت كرد وگفت كه او چقدر آدم خشن و قاطي است و او به همراه داداشهاي مختلفش چقدر در بچگي از پدر بزرگوار كتك خورده اند. در همين حال از بيرون مبايل هايشان هي زنگ مي خورد.۲ تا از داداشها مي خواستند ماشينهايشان را بفروشند.احتمالا بدبخت شده بودند.بگذريم.خلاصه ختم صحبتها اين بود كه تو بيا برامون حمالي كن. چايي بيار، توالت بشور،جارو بزن، طي بكش،تا آدم بشي.بعد اگه ديديم كه بازم آدم نشدي دو-سه تا فحش هم بهت مي ديم تا كار رو خوب ياد بگيري.(باورتون نميشه ولي به جان خودم تموم اينا رو مي گفت اونم جلو بابام). بعدشم گفت كه يك ماه امتحاني بدون حقوق بيا كار كن . اگه ديدم به درد مي خوري بعدش بيا هميشه كار كن! تا حالا اينقدر احساس بد بختي نكرده بودم. گفتم باشه از كي بيام؟گفت از فردا.گفتم ببخشيد من فردا دارم ميرم مسافرت،ميشه از هفته ي ديگه بيام؟ گفت باشه. منم رفتم مسافرت و اومدم و مثل بز سر كار هم نرفتم.دانشگاه هم مجاز شدم.باريكلا به خودم.حتمآ تا حالا فهميديد كه هنوزم همونطوري الاف و بيكار هستم. بابي جني نوشته شده توسط بابی جنی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|